اروپا بین ترامپ و پوتین دوباره تقسیم می شود؟
به گزارش خط بازار؛ بگذارید برای چند دقیقه یک فرض نامعقول را جدی بگیریم: اتفاقهایی که این روزها یکییکی میخوانیم و از کنارشان میگذریم، همه به هم مربوط باشند و جهان در آستانهی جنگی تازه ایستاده باشد.
جنگی نه از جنس کتابهای تاریخ، با ارتشهایی که از مرز میگذرند و سیاستمداری که پشت تریبون اعلام جنگ میکند؛ بلکه جنگی که بیسروصدا آغاز میشود: با یک بحران انرژی، یک تحریم، بندی در یک پیمان، یک انتخابات؛ با پهپادی که از آسمانی ممنوعه میگذرد، موشکی که به جایی نادرست میخورد، کشتیای که ناگهان مسیرش را عوض میکند، خط لولهای که در دل شب منفجر میشود و کشور کوچکی که یکشبه برای قدرتی بزرگ اهمیت پیدا میکند. و بعد صبحی فرا میرسد که مردم بیدار میشوند و میبینند جهان دیگر همان جهان دیروز نیست.
در این جهان فرضی، مسکو و واشینگتن هنوز دشمن یکدیگرند، دستکم روی صحنه. یکی علیه دیگری سخن میگوید و تهدید میکند، هر دو نیرو جمع میکنند، سلاح میسازند و برای افکار عمومیشان توضیح میدهند که چرا طرف مقابل خطرناک است. اما پشت این صحنه، جایی که هیچ اطلسی نشانش نمیدهد، اتاقی هست با یک میز و یک نقشهی بزرگ. آنچه در آن اتاق میگذرد نه دوستی است و نه آشتی؛ تقسیم چیزی است که ظاهراً قرار نیست تقسیم شود: اروپا.
مرزها روی نقشه با همان رنگهای آشنا کشیده شدهاند، اما کنار چند کشور علامتهایی هست که هیچ اطلس رسمی نمیشناسد: یک خط قرمز، یک خط خاکستری، یک خط آبی. و مردم، در این روایت، آخرین کسانیاند که نقشه را میبینند. برای آنان همان واژههای همیشگی کافی است: امنیت، تهدید، بازدارندگی، صلح.
هدف این اتاق، آنطور که روایت پیش میرود، نابودی اروپا نیست؛ بازطراحی آن است. اروپایی که پس از جنگ جهانی دوم میان شرق و غرب تقسیم شد، بار دیگر دو نیم میشود، اما این بار نه بر سر کمونیسم و سرمایهداری. مرز تازه از میان وابستگیها میگذرد: وابستگی به انرژی، به امنیت، به فناوری، به ارتش، به اقتصاد.
نیمی از قاره زیر چتر امنیتی آمریکا میماند و نیم دیگر آرامآرام به حوزهی نفوذ روسیه بازمیگردد؛ نه با تانک، که با قرارداد و بازار و انرژی، با ترس، با خستگی و با این احساس که شاید بهتر است دیگر مقاومت نکنیم. این بار دیواری لازم نیست.
در چنین جهانی، جنگ اوکراین چیزی بیش از یک جنگ است؛ ماشینی است برای بازتوزیع قدرت. کشوری که بیشتر بترسد، بیشتر به آمریکا تکیه میکند. کشوری که بیشتر فرسوده شود، بیشتر به مصالحه فکر میکند و آنکه فقیرتر شود، زودتر آمادهی معامله است. و کسی که از جنگ خسته شده باشد، ممکن است روزی بگوید: فقط صلح را برگردانید. نقشه درست در همین لحظه عوض میشود.
اما چرا؟ مگر این دو رقیب نیستند؟ مگر دههها مقابل هم صفآرایی نکردهاند؟ یکی زخمخوردهی فروپاشی شوروی و دیگری بهرهمند از پیشروی غرب به سمت شرق؟ در یک داستان توطئه، پاسخ سادهتر از آن است که انتظار میرود: قدرتهای بزرگ برای رسیدن به یک نتیجهی مشترک لازم نیست متحد باشند؛ کافی است منافعشان در یک نقطه به هم برسد.
در این روایت، شاید واشینگتن اروپایی مستقل، توانمند و خودبسنده را مطلوب نداند و شاید مسکو اروپایی متحد و مرفه را تهدیدی برای دایرهی نفوذ خود ببیند. آنوقت نه به قرارداد محرمانهای نیاز هست و نه به اتاق مشترکی. کافی است هر یک، جداگانه، به این نتیجه برسد که اروپای ضعیفتر برای هر دو قابلمدیریتتر است. و اینجاست که ماجرا از یک توطئهی کلاسیک به چیزی ترسناکتر بدل میشود: توطئهای که توطئهگر ندارد.
بیرون از این اتاق فرضی، دنیا سرگرم خبرهای خودش است. تلویزیونها از جنگ میگویند، تحلیلگران بر سر پیروزی و شکست این یا آن طرف جدل میکنند، شبکههای اجتماعی از خشم لبریزند، بازارها بالا و پایین میروند، ارتشها رزمایش برگزار میکنند و مردم از شبح جنگ اتمی میترسند.
هر کس از زاویهی خودش تکهای از واقعیت را میبیند و هیچکس تصویر کامل را در دست ندارد؛ شاید حتی آنان که تصمیم میگیرند هم نه.
و همینجاست که باید داستان را کمی از خودش فاصله داد.
چهبسا اتاقی در کار نباشد. چهبسا هیچ نقشهی محرمانهای روی هیچ میزی پهن نشده و هیچکس اروپا را قسمت نکرده باشد و کل این روایت، زادهی عادتی قدیمی در ذهن آدمی باشد: میل به اینکه آشوب را به نقشه بدل کند. از بینظمی میترسیم. از اینکه بپذیریم میلیونها تصمیم را میلیونها نفر میگیرند و گاهی حاصلشان، بیآنکه کسی طرحش را ریخته باشد، شبیه یک طرح بزرگ از کار درمیآید.
دوست داریم پشت هر انفجار طراحی ببینیم، پشت هر بحران اتاقی، پشت هر جنگ توافقی و پشت هر سکوت رازی؛ چون تصادف برای ذهن ما تحملناپذیرتر از توطئه است. در توطئه، دستکم کسی میداند دارد چه میکند. اما در جهانی که هیچکس کنترل کاملش را ندارد، ممکن است همه گمان کنند دارند بازی خودشان را میکنند و در پایان، همه با هم در حال ساختن نتیجهای مشترک باشند. از اینجا به بعد، مسئله دیگر آمریکا و روسیه و اروپا نیست.
پرسش اصلی این نیست که جنگ جهانی سوم در راه است یا نه؛ پرسش این است که آیا هنوز میتوانیم مرز میان واقعیت، تفسیر و داستان را نگه داریم. چون شاید هیچکس اروپا را تقسیم نکرده باشد. اما اگر آنقدر دربارهی تقسیمش حرف بزنیم، آنقدر تحلیلش کنیم و آنقدر باورش کنیم که سیاستهایمان را بر پایهی ترس از آن بچینیم، ممکن است روزی بیدار شویم و ببینیم تقسیم رخ داده، بیآنکه دستی آن را روی نقشه کشیده باشد. و آن روز، خطرناکترین اتاق جهان دیگر اتاقی نیست که کسی پشت میزش نشسته.
خطرناکترین اتاق، اتاقی است که در ذهن خودمان ساختهایم؛ اتاقی که روی هیچ نقشهای نیست و با این همه شاید روزی جهان همهی راهش را بر پایهی آن بپیماید.
منبع: خط بازار