تاج «هاب انرژی» بر سر کدام کشور است؟/ ایران انرژی دارد، اما قدرت انرژی نه!
به گزارش خط بازار؛ اگرچه تنشهای نظامی، درگیریهای منطقهای و افزایش ریسک امنیتی بر بازار انرژی تأثیر گذاشته اما نباید از بازار انرژی با همه این اتفاقات غافل شد، جاییکه میتواند ایران را به عنوان یک قدرت ژئوپلیتیکی همچنان در کانون توجه جهانی نگه دارد.
هنوز نزدیک به یکپنجم تجارت جهانی نفت و بخش قابلتوجهی از تجارت گاز طبیعی مایع (LNG) از آبراهی عبور میکند که ایران بر مهمترین گلوگاه آن اشراف جغرافیایی دارد. هر افزایش تنش در منطقه بلافاصله خود را در نرخ بیمه نفتکشها، هزینه حملونقل، قیمت قراردادهای آتی نفت و حتی امنیت عرضه انرژی در اروپا و آسیا نشان میدهد. در ماههای اخیر نیز تشدید تنشهای نظامی و امنیتی در منطقه بار دیگر این واقعیت را به جهان یادآوری کرد که امنیت انرژی، بدون امنیت خلیج فارس ممکن نیست.
بازارهای جهانی بارها به کوچکترین اخبار مرتبط با ایران واکنش نشان دادند؛ نه فقط به دلیل حجم ذخایر نفت و گاز کشور بلکه به دلیل موقعیت ژئوپلیتیکی آن در قلب مهمترین مسیر انتقال انرژی جهان. اما در دل همین بحران، یک پرسش اساسی مطرح میشود؛ پرسشی که فراتر از تحولات روزمره است. آیا ایران میتواند از موقعیت ژئوپلیتیکی خود، تنها بهعنوان یک اهرم بازدارندگی استفاده کند، یا میتواند آن را به مزیتی پایدار برای تجارت و حکمرانی انرژی تبدیل کند؟
ایران بیشتر از آنکه یک کشور باشد، شبیه یک چهارراه است. در شمال، دریای خزر و جمهوریهای سرشار از نفت و گاز آسیای مرکزی. در جنوب، خلیج فارس؛ بزرگترین شاهراه صادرات انرژی جهان. در غرب، عراق و ترکیه؛ دو مسیر اصلی انتقال انرژی به اروپا. در شرق، افغانستان، پاکستان و دروازهای به یکی از پرمصرفترین بازارهای انرژی دنیا. کمتر کشوری روی نقشه، چنین موقعیتی دارد. کمتر کشوری همزمان به این تعداد بازار، منابع و مسیرهای ترانزیتی دسترسی دارد.
اگر قرار بود فقط جغرافیا درباره آینده کشورها تصمیم بگیرد، امروز تهران باید یکی از مهمترین پایتختهای انرژی جهان بود؛ جاییکه قیمت گاز منطقه در آن تعیین میشد، قراردادهای میلیارد دلاری نفتی در آن امضا میشد و خطوط لوله، همانگونه که بزرگراهها به شهرهای بزرگ میرسند، به ایران ختم میشدند اما تاریخ اقتصاد هیچوقت فقط به جغرافیا پاداش نداده است.
امروز، تاج «هاب انرژی منطقه» نه بر سر کشوری نشسته که بیشترین ذخایر را دارد بلکه بر سر کشورهایی قرار گرفته که بهترین تصمیمها را گرفتهاند. ترکیه با ذخایری که حتی قابل مقایسه با ایران نیست، به یکی از گرههای اصلی انتقال گاز میان آسیا و اروپا تبدیل شده است. قطر از همان میدان مشترکی که ایران نیز در آن سهیم است امپراتوری LNG ساخته و امارات، انرژی را به سکوی توسعه بنادر، بورسهای کالایی و سرمایهگذاری جهانی بدل کرده است.
اما ایران با همه ظرفیتهای طبیعیاش هنوز بیشتر تولیدکننده است تا بازیگر؛ بیشتر استخراج میکند تا هدایت؛ بیشتر درباره ظرفیتهایش سخن میگوید تا درباره سهمش از بازار. اینجاست که نخستین پرسش بزرگ شکل میگیرد؛ پرسشی که شاید مهمتر از همه بحثهای همیشگی درباره تحریم، تولید یا مصرف باشد: چرا کشوری که روی یکی از بزرگترین ثروتهای انرژی جهان ایستاده، هنوز نتوانسته به مرکز تجارت انرژی منطقه تبدیل شود؟ پاسخ ساده نیست زیرا مسئله، کمبود نفت نیست. کمبود گاز هم نیست. حتی فقط تحریم هم نیست. مسئله اصلی تفاوت میان دو واژه است که سالها در سیاستگذاری انرژی ایران به اشتباه مترادف فرض شدهاند: داشتن انرژی و ساختن قدرت از انرژی.
دنیا در دو دهه گذشته، آرام، اما عمیق تغییر کرده است. در گذشته، کشورها با حجم ذخایرشان سنجیده میشدند؛ امروز اما، جایگاه آنها را میزان اثرگذاریشان بر بازار تعیین میکند. ارزش واقعی انرژی دیگر فقط در دل چاههای نفت و گاز نیست؛ در خطوط لوله، پایانههای LNG، شبکههای برق، بنادر صادراتی، بورسهای انرژی، قراردادهای بلندمدت و حتی در اتاقهایی شکل میگیرد که درباره امنیت عرضه تصمیم میگیرند. این همان جایی است که ایران، با وجود همه مزیتهای طبیعی، هنوز نتوانسته فاصله خود را با رقبایش پر کند.
شاید عجیبترین پارادوکس اقتصاد انرژی منطقه همین باشد؛ کشوری که بیش از بسیاری از رقبایش منابع دارد، اما کمتر از آنها بر بازار اثر میگذارد. این گزارش قرار نیست دوباره از بزرگی ذخایر نفت و گاز ایران بگوید؛ آن را همه میدانند. قرار است به پرسشی پاسخ دهد که کمتر درباره آن حرف زده شده: چرا ایران با وجود همه این ثروتها هنوز نتوانسته «هاب انرژی» شود؟ مهمتر از آن اگر امروز تصمیمی متفاوت گرفته شود، هنوز فرصتی برای تغییر این سرنوشت وجود دارد؟

ایران انرژی دارد اما قدرت انرژی نه!
جهان، کشورها را فقط با آنچه زیر پایشان خوابیده قضاوت نمیکند؛ با آنچه از آن ثروت ساختهاند، قضاوت میکند. نروژ با جمعیتی کمتر از شش میلیون نفر، صندوق ثروت ملی خود را به بزرگترین صندوق سرمایهگذاری دولتی جهان تبدیل کرده است. قطر از یک میدان گازی مشترک، بزرگترین امپراتوری صادرات گاز مایع را ساخته و ترکیه، بدون آنکه صاحب ذخایر عظیم نفت و گاز باشد، به یکی از مهمترین گذرگاههای انتقال انرژی میان آسیا و اروپا تبدیل شده است.
ایران در حالی روی دومین ذخایر بزرگ گاز طبیعی و یکی از بزرگترین ذخایر نفت جهان ایستاده که هنوز نتوانسته به مرکز تجارت انرژی منطقه تبدیل شود؛ تناقضی که فقط با حجم منابع طبیعی قابل توضیح نیست.
این پارادوکس وقتی شگفتآورتر میشود که بدانیم ایران از معدود کشورهایی است که تقریباً همه پیشنیازهای تبدیل شدن به یک هاب انرژی را بهصورت همزمان در اختیار دارد: موقعیت ژئوپلیتیکی ممتاز، دسترسی به خلیج فارس و دریای عمان، همسایگی با بازارهای بزرگ مصرف و تولید انرژی، شبکه گسترده خطوط لوله و دهها سال تجربه در صنعت نفت و گاز. با این همه در نقشه تجارت جهانی انرژی نقش ایران بسیار کوچکتر از ظرفیتهای واقعی آن است. در حالیکه کشورهایی مانند ترکیه، امارات و قطر با منابعی بهمراتب محدودتر، توانستهاند جایگاهی تعیینکننده در بازار منطقهای و جهانی به دست آورند.
اینجاست که باید یک سوءبرداشت قدیمی را کنار گذاشت: هاب انرژی بودن، مترادف تولیدکننده بزرگ انرژی بودن نیست. تولید، تنها آغاز زنجیره ارزش است. آنچه قدرت میآفریند، توانایی مدیریت جریان انرژی، جذب سرمایه، شکلدهی به بازار و اثرگذاری بر قیمتهاست؛ همان ویژگیهایی که اقتصاددانان انرژی از آن با عنوان حکمرانی بازار انرژی یاد میکنند.
فاتح بیرول، مدیر اجرایی آژانس بینالمللی انرژی بارها تأکید کرده که در دهههای آینده «امنیت انرژی بیش از آنکه به حجم منابع وابسته باشد، به کیفیت زیرساختها، انعطاف بازار و توانایی کشورها در مدیریت زنجیره تأمین وابسته خواهد بود.» این نگاه، تفاوت میان کشورهای ثروتمند از نظر منابع و کشورهای قدرتمند در بازار انرژی را بهخوبی نشان میدهد.
از سوی دیگر دانیل یرگین، یکی از برجستهترین تحلیلگران انرژی جهان، در آثار خود بارها یادآور شده که انرژی دیگر صرفاً یک کالای صادراتی نیست؛ ابزار ژئوپلیتیک، دیپلماسی و خلق ثروت پایدار است. کشوری که بتواند مسیرهای انتقال، مراکز معامله و زیرساختهای انرژی را مدیریت کند، حتی بدون داشتن بزرگترین ذخایر، میتواند بر بازار اثر بگذارد. این همان نقطهای است که ایران باید از خود بپرسد: آیا هدف، صرفاً استخراج و فروش نفت و گاز است یا تبدیل شدن به بازیگری که قواعد بازار انرژی منطقه را شکل میدهد؟ پاسخ به این پرسش، آینده اقتصاد انرژی ایران را تعیین خواهد کرد.
مسئله امروز ایران کمبود منابع نیست؛ شکاف میان ظرفیت طبیعی و جایگاه واقعی در بازار انرژی جهان است. شکافی که اگر پر نشود، حتی افزایش تولید نفت و گاز نیز نمیتواند ایران را به جایگاهی برساند که سالهاست در اسناد بالادستی از آن سخن گفته میشود. شاید مهمترین پرسش این گزارش نیز همین باشد: چرا کشوری که همه ابزارهای تبدیل شدن به هاب انرژی را در اختیار دارد، هنوز نتوانسته از انرژی، قدرت اقتصادی و ژئوپلیتیکی پایدار بسازد؟

استخراج ثروت از دل بازارها
سالهاست در ادبیات رسمی ایران هر زمان سخن از «هاب انرژی» به میان میآید، ذهن بسیاری از مدیران و حتی افکار عمومی، به سمت یک تصویر آشنا میرود؛ کشوری که نفت بیشتری تولید میکند، گاز بیشتری صادر میکند و خطوط لوله بیشتری میسازد. اما واقعیت بازار جهانی انرژی، سالهاست از این تصویر فاصله گرفته است.
در اقتصاد انرژی، هاب انرژی الزاماً کشوری نیست که بزرگترین ذخایر نفت یا گاز را در اختیار دارد؛ بلکه کشوری است که مسیر حرکت انرژی را مدیریت میکند، قیمتها را تحت تأثیر قرار میدهد، سرمایه را جذب میکند و به نقطه اتصال تولیدکنندگان و مصرفکنندگان تبدیل میشود. به بیان سادهتر، تولیدکننده انرژی از زیرزمین درآمد کسب میکند؛ هاب انرژی از جریان انرژی. همین تفاوت، فاصله میان ایران و بسیاری از رقبای منطقهای را توضیح میدهد.
امروز ترکیه یکی از مهمترین نمونههای این الگوست. این کشور نه در میان قدرتهای بزرگ نفتی جهان قرار دارد و نه در میان دارندگان ذخایر عظیم گاز؛ اما با توسعه خطوط لوله، پایانههای واردات و بازصادرات گاز، اتصال به بازار اروپا و سرمایهگذاری در زیرساختهای انتقال، توانسته خود را به حلقهای حیاتی در امنیت انرژی قاره اروپا تبدیل کند. هر مترمکعب گازی که از خاک ترکیه عبور میکند، برای این کشور فقط درآمد ترانزیتی ایجاد نمیکند؛ بلکه نفوذ سیاسی و قدرت چانهزنی نیز به همراه میآورد.
قطر نیز مسیر متفاوتی را انتخاب کرد. این کشور به جای تکیه صرف بر صادرات از طریق خط لوله، از دهه ۱۹۹۰ سرمایهگذاری سنگینی روی فناوری گاز طبیعی مایع (LNG) انجام داد. نتیجه آن بود که امروز میتواند بدون وابستگی به همسایگان، گاز خود را به اروپا، شرق آسیا یا آمریکای لاتین صادر کند و متناسب با شرایط بازار، مقصد محمولههایش را تغییر دهد. این انعطاف، همان چیزی است که کارشناسان آژانس بینالمللی انرژی از آن به عنوان یکی از مهمترین ابزارهای امنیت انرژی در جهان امروز یاد میکنند.
امارات نمونه دیگری است. ابوظبی و دبی فقط صادرکننده نفت نیستند؛ آنها طی دو دهه گذشته با توسعه بنادر، مخازن ذخیرهسازی، پالایشگاهها، بورسهای کالایی و مراکز مالی، بخشی از زنجیره تجارت انرژی را به خاک خود منتقل کردهاند. به همین دلیل، ارزش اقتصادی انرژی برای امارات تنها به فروش هر بشکه نفت محدود نمیشود؛ بلکه از خدمات لجستیکی، بیمه، تأمین مالی، تجارت فرآوردهها و سرمایهگذاری نیز درآمد ایجاد میکند.
در مقابل، ایران همچنان بخش عمده نگاه خود را بر افزایش تولیدمتمرکز کرده است. افزایش تولید البته ضروری است، اما کافی نیست. کشوری که نتواند انرژی را به بازارهای متنوع برساند، قراردادهای بلندمدت منعقد کند، سرمایه خارجی جذب کند و به مرجع تجارت منطقهای تبدیل شود، حتی با تولید بیشتر نیز الزاماً به قدرت بیشتر دست پیدا نمیکند.
دانیل یرگین در کتاب مشهور The New Map جملهای دارد که میتواند خلاصه وضعیت امروز بازار انرژی باشد: «رقابت کشورها دیگر فقط بر سر مالکیت منابع نیست؛ بر سر کنترل مسیرها، بازارها و زنجیرههای ارزش است.» این تغییر پارادایم شاید مهمترین تحول صنعت انرژی در دو دهه اخیر باشد. به همین دلیل است که در گزارشهای آژانس بینالمللی انرژی هنگام ارزیابی جایگاه کشورها تنها به حجم ذخایر یا میزان تولید توجه نمیشود. شاخصهایی مانند تنوع بازارهای صادراتی، ظرفیت ذخیرهسازی، قابلیت اتصال شبکههای برق و گاز، انعطافپذیری زیرساختها، امنیت عرضه و توان جذب سرمایه نیز در تعیین جایگاه کشورها نقش اساسی دارند. ایران در بسیاری از این شاخصها، هنوز فاصله قابل توجهی با ظرفیت بالقوه خود دارد.
ایران میتوانست به محل تلاقی گاز آسیای مرکزی، برق قفقاز، نفت خلیج فارس و بازارهای مصرف جنوب آسیا تبدیل شود؛ جایگاهی که نهتنها درآمد ارزی پایدار ایجاد میکرد، بلکه وزن ژئوپلیتیکی ایران را نیز به شکل چشمگیری افزایش میداد. اما این ظرفیت به دلایل مختلف از جمله ضعف در حکمرانی انرژی، نبود راهبرد منسجم، کندی توسعه زیرساختها و محدودیتهای سرمایهگذاری، هرگز به طور کامل محقق نشد. اینجاست که شاید مهمترین تفاوت میان ایران و رقبایش آشکار میشود.
رقبا انرژی را یک صنعت نمیبینند؛ آن را یک اکوسیستم اقتصادی و ژئوپلیتیکی میدانند. در این اکوسیستم، خط لوله فقط یک پروژه عمرانی نیست؛ ابزار دیپلماسی است. پایانه LNG فقط یک تأسیسات صنعتی نیست؛ پلی به بازارهای جهانی است. بورس انرژی فقط محل معامله نیست؛ محلی برای اثرگذاری بر قیمتها و جذب سرمایه است. شاید بزرگترین درس تجربه کشورهای موفق همین باشد: هاب انرژی با کشف میدانهای جدید متولد نمیشود؛ با تصمیمهای درست، نهادهای کارآمد و نگاه بلندمدت ساخته میشود.
پنج فرصت تاریخی
اگر امروز از یک کارشناس انرژی در اروپا یا آسیا بپرسید مهمترین بازیگران بازار گاز جهان چه کشورهایی هستند، احتمالاً نام قطر، آمریکا، استرالیا و نروژ را خواهد شنید؛ نه ایران. این در حالی است که ایران با حدود ۱۷ درصد ذخایر اثباتشده گاز طبیعی جهان، پس از روسیه در میان بزرگترین دارندگان ذخایر گاز قرار دارد اما سهم آن از تجارت جهانی گاز، بهویژه در بازار LNG، تقریباً ناچیز است. بخش عمده گاز تولیدی کشور نیز در داخل مصرف میشود و صادرات آن به چند بازار محدود منطقهای خلاصه شده است. این فاصله حاصل یک سال یا یک دولت نیست؛ نتیجه فرصتهایی است که یکی پس از دیگری از دست رفتند.
اول؛ دو کشور با دو سرنوشت
کمتر میدان گازی در جهان به اندازه پارس جنوبی/گنبد شمالی درباره تفاوت سیاستگذاری انرژی درس میدهد. ایران و قطر روی بزرگترین میدان گازی جهان شریک هستند اما دو مسیر کاملاً متفاوت را انتخاب کردند. قطر از دهه ۱۹۹۰ تصمیم گرفت گاز خود را به بازار جهانی ببرد. این کشور امروز سالانه حدود ۷۷ میلیون تن LNG تولید میکند و بر اساس برنامه توسعه میدان شمالی این ظرفیت تا سال ۲۰۳۰ به ۱۴۲ میلیون تن در سال خواهد رسید؛ ظرفیتی که میتواند نزدیک به یکچهارم بازار جهانی LNG را در اختیار قطر قرار دهد.
در مقابل، پروژههای LNG ایران طی دو دهه گذشته هرگز به مرحله صادرات تجاری نرسیدند. نتیجه آن شد که کشوری با دومین ذخایر گاز جهان عملاً در بازاری که سریعترین رشد را در تجارت انرژی تجربه کرده حضور مؤثری ندارد. همان گازی که قطر به اروپا، چین، ژاپن و هند میفروشد، در ایران عمدتاً صرف گرمایش، نیروگاهها و مصرف داخلی میشود.دوم؛ چرا چهارراه تجارت نشدیم؟
جغرافیا همیشه یکی از بزرگترین مزیتهای ایران بوده اما در اقتصاد انرژی، جغرافیا بدون زیرساخت و دیپلماسی فقط یک امتیاز روی نقشه است. ترکیه این واقعیت را خیلی زود فهمید. این کشور با توسعه خطوط لوله TANAP و اتصال به کریدور جنوبی گاز خود را به مسیر اصلی انتقال گاز دریای خزر و بخشی از گاز خاورمیانه به اروپا تبدیل کرد. امروز هر تحول مهم در امنیت انرژی اروپا بدون در نظر گرفتن نقش ترکیه قابل تحلیل نیست. در مقابل، ایران که از نظر موقعیت جغرافیایی میتوانست کوتاهترین و اقتصادیترین مسیر انتقال انرژی میان آسیای مرکزی، قفقاز، خلیج فارس و شبهقاره باشد نتوانست این مزیت را به یک جریان پایدار سرمایه و تجارت تبدیل کند.
سوم؛ از دست دادن انقلاب LNG
بازار جهانی گاز در دهه گذشته دگرگون شد. اگر در گذشته خطوط لوله تعیینکننده بودند، امروز LNG قواعد بازی را تغییر داده است. براساس گزارشهای اداره اطلاعات انرژی آمریکا حدود ۲۰ درصد تجارتجهانی LNG از تنگه هرمز عبور میکند و بخش عمده آن متعلق به قطر است. سال ۲۰۲۴ قطر روزانه حدود ۹.۳ میلیارد فوت مکعب LNG صادر کرد. این یعنی شریک ایران در یک میدان مشترک، نهتنها بازارهای سنتی آسیا را در اختیار گرفته بلکه به یکی از تأمینکنندگان اصلی اروپا نیز تبدیل شده اما ایران در این بازار سهم قابل توجهی ندارد.
چهارم؛ مزیتی که جدی گرفته نشد
امنیت انرژی امروز فقط به نفت و گاز محدود نیست. اروپا هر سال میلیاردها کیلوواتساعت برق میان کشورهای عضو مبادله میکند. فرانسه، نروژ و سوئد از صادرات برق، علاوه بر درآمد، نفوذ اقتصادی و سیاسی به دست میآورند. ایران نیز با برخورداری از شبکه گسترده برق و همسایگانی که بسیاری از آنها با کمبود مزمن انرژی روبهرو هستند، ظرفیت تبدیل شدن به هاب برق غرب آسیا را داشت اما تجارت برق ایران برخلاف ظرفیتهای فنی کشور هرگز به یک راهبرد منطقهای تبدیل نشد.
پنجم؛ از انرژی تا بازار
شاید مهمترین تفاوت ایران با رقبایش در همین جمله خلاصه شود. قطر گاز نمیفروشد؛ بازار میفروشد. ترکیه خط لوله نمیسازد؛ نفوذ ژئوپلیتیکی میسازد. امارات نفت صادر نمیکند؛ زنجیره ارزش انرژی را مدیریت میکند. در حالیکه ایران هنوز در بسیاری از موارد انرژی را عمدتاً از دریچه تولید و صادرات خام میبیند. این در حالی است که تجربه جهانی نشان میدهد ارزش واقعی انرژی دیگر فقط در استخراج نیست؛ در خدمات مالی، ذخیرهسازی، بورس انرژی، لجستیک، بیمه، تجارت، سوآپ و قیمتسازی نهفته است. به تعبیر دانیل یرگین، برنده بازار انرژی کشوری نیست که منابع بیشتری داشته باشد؛ کشوری است که بتواند قواعد بازار را شکل دهد.
بزرگترین فرصت از دسترفته ایران فقط یک پروژه LNG یا یک خط لوله نبود. بزرگترین فرصت از دسترفته تغییر نکردن نگاه به انرژی بود. در حالیکه رقبا انرژی را از یک «منبع طبیعی» به یک «کسبوکار ژئوپلیتیکی» تبدیل کردند، ایران هنوز بخش مهمی از سیاست انرژی خود را بر افزایش تولید متمرکز کرده؛ این همان نقطهای است که پاسخ سؤال اصلی گزارش است: «ایران هاب انرژی نشد چون بیشتر به چاهها فکر کرد تا به بازارها».

فقدان یک نقشه راه!
فرض کنیم فردا صبح همه محدودیتهای سیاسی و اقتصادی یکشبه از میان بروند. تحریمها برداشته شوند. سرمایهگذاران خارجی دوباره به تهران بیایند. شرکتهای بزرگ نفت و گاز برای مذاکره صف بکشند. آیا ایران از همان فردا میتواند به هاب انرژی منطقه تبدیل شود؟ پاسخ برخلاف تصور بسیاری منفی است زیرا هاب انرژی، پروژهای نیست که با افزایش تولید نفت یا گاز آغاز شود؛ با اصلاح حکمرانی آغاز میشود. تجربه کشورهای موفق نشان میدهد که هیچ کشوری ابتدا هاب انرژی نشده و بعد ساختار حکمرانی خود را اصلاح نکرده؛ برعکس ابتدا نهادهای تصمیمگیر را یکپارچه کرده، قوانین پایدار نوشته، سرمایه را جذب کرده و سپس بازار انرژی را توسعه داده است. ایران نیز اگر بخواهد در دهه آینده جایگاه خود را بازتعریف کند، باید چند تصمیم بنیادین را همزمان اجرا کند.
روزمرهگی یا راهبری ملی؟
امروز سیاستگذاری انرژی ایران میان نهادها و دستگاههای مختلف تقسیم شده است. وزارت نفت، وزارت نیرو، سازمان برنامه، شورای اقتصاد، نهادهای تنظیمگر، شرکتهای دولتی و دهها بازیگر دیگر، هر یک بخشی از این پازل را در اختیار دارند اما هیچکدام تصویر کامل را مدیریت نمیکنند. در حالی که در بسیاری از کشورهای پیشرو، سیاستهای نفت، گاز، برق، تجارت انرژی، سرمایهگذاری و دیپلماسی انرژی ذیل یک راهبرد واحد تعریف میشوند. ایران بیش از هر زمان دیگری به نهادی فرابخشی نیاز دارد؛ نهادی که بتواند فراتر از مدیریت روزانه، آینده انرژی کشور را طراحی کند؛ شورای عالی امنیت انرژی با اختیارات مشخص، پاسخگویی روشن و قدرت تصمیمگیری بینبخشی.
تبدیل انرژی از کالای یارانهای به دارایی اقتصادی
یکی از مهمترین چالشهای اقتصاد انرژی ایران، نه کمبود تولید، بلکه نحوه مصرف است. سالها قیمتگذاری دستوری باعث شده بخش بزرگی از انرژی کشور، بدون آنکه ارزش واقعی خود را در اقتصاد نشان دهد، مصرف شود. اصلاح این وضعیت به معنای افزایش ناگهانی قیمتها نیست بلکه به معنای طراحی یک نظام هوشمند قیمتگذاری است؛ نظامی که هم از اقشار آسیبپذیر حمایت کند و هم انگیزه سرمایهگذاری و بهرهوری را از بین نبرد. هیچ کشوری با ارزان نگه داشتن دائمی انرژی به هاب انرژی تبدیل نشده است.
بازار آینده انرژی، فقط بازار نفت و گاز نیست. ساخت پالایشگاه، تجارت فرآورده، ذخیرهسازی، سوآپ، صادرات برق، خدمات فنی و مهندسی، مدیریت شبکه، فناوریهای دیجیتال و حتی هوش مصنوعی، بخش عمده ارزش افزوده این صنعت را شکل میدهند. اگر ایران همچنان تنها به صادرات مواد خام فکر کند، بخش بزرگی از زنجیره ارزش را به رقبای خود واگذار خواهد کرد. هاب انرژی بودن یعنی صادرات خدمات، فناوری و بازار؛ نه فقط صادرات نفت.
تبدیل دیپلماسی انرژی به ابزار سیاست خارجی
در بسیاری از کشورها، قراردادهای انرژی فقط قرارداد اقتصادی نیستند؛ ابزار سیاست خارجی هستند. قطر با قراردادهای بلندمدت LNG، روابط راهبردی خود را با اروپا و شرق آسیا تقویت کرده است. ترکیه با توسعه کریدورهای انتقال، نقش خود را در معادلات امنیت انرژی اروپا تثبیت کرده است. ایران نیز اگر بخواهد نقش منطقهای خود را افزایش دهد، باید انرژی را از یک موضوع صرفاً اقتصادی، به یکی از پایههای دیپلماسی خارجی تبدیل کند.
نیاز سرمایه به ثبات
یکی از بزرگترین درسهای صنعت انرژی جهان این است که سرمایهگذار، پیش از آنکه به حجم ذخایر نگاه کند، به پایداری قوانین نگاه میکند. سرمایه به جایی میرود که قراردادها قابل پیشبینی باشند، مقررات ناگهان تغییر نکنند و بازگشت سرمایه، امنیت حقوقی داشته باشد. ایران برای تبدیل شدن به هاب انرژی، بیش از هر چیز به بازسازی اعتماد سرمایهگذاران داخلی و خارجی نیاز دارد. این اعتماد، نه با شعار، بلکه با ثبات در تصمیمگیری به دست میآید.

آینده هنوز نوشته نشده
بسیاری تصور میکنند فرصت ایران برای تبدیل شدن به هاب انرژی از دست رفته اما جهان انرژی هنوز در حال تغییر است. گسترش تجارت برق، توسعه هیدروژن، رشد LNG، هوشمندسازی شبکهها، اتصال بازارهای منطقهای و ورود فناوریهای نو، قواعد بازی را دوباره بازنویسی میکنند. این تحولات هنوز برای ایران فرصت ایجاد میکنند؛ البته فقط در صورتی که تصمیمهای امروز بر اساس نیازهای دهه آینده گرفته شوند، نه مشکلات روزمره امروز. شاید مهمترین تفاوت کشورهای موفق با دیگران همین باشد. آنها آینده را مدیریت کردند، نه فقط بحرانهای روز را؛ ایران هم اگر بخواهد از کشوری با منابع عظیم انرژی به کشوری با قدرت انرژی تبدیل شود باید از همین نقطه آغاز کند؛ از اصلاح حکمرانی، ساختن بازار، جذب سرمایه و تبدیل انرژی به ابزار توسعه ملی، نه صرفاً منبع درآمد.
ایران هنوز یکی از معدود کشورهایی است که تقریباً همه پیشنیازهای تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ انرژی را در اختیار دارد؛ ذخایر عظیم نفت و گاز، موقعیت ممتاز جغرافیایی، دسترسی به آبهای آزاد، همسایگی با بازارهای پرمصرف و دهها سال تجربه صنعتی. اما مزیت طبیعی، بدون مزیت نهادی، به قدرت تبدیل نمیشود. اگر قرار باشد ایران در دهه آینده جایگاه متفاوتی در بازار انرژی جهان داشته باشد، دیگر افزایش چند میلیون مترمکعب تولید گاز یا چندصد هزار بشکه تولید نفت بهتنهایی تعیینکننده نخواهد بود. آنچه آینده را رقم میزند، کیفیت حکمرانی انرژی است؛ اینکه آیا کشور میتواند تصمیمهای بزرگ، هماهنگ و بلندمدت بگیرد یا همچنان در چرخه مدیریت بحرانهای روزمره باقی خواهد ماند.

چگونه از انرژی، قدرت ملی بسازیم؟
پاسخ این سؤال فقط در وزارت نفت یا وزارت نیرو پیدا نمیشود؛ به معماری جدید حکمرانی انرژی، اصلاح نظام قیمتگذاری، توسعه تجارت منطقهای، جذب سرمایه، تقویت دیپلماسی انرژی و ایجاد نهادی نیاز دارد که بتواند فراتر از دورههای مدیریتی کوتاه، آینده انرژی ایران را طراحی و هدایت کند. جهان در آستانه یک تحول بزرگ دیگر در بازار انرژی است. کشورهایی که امروز برای آینده برنامهریزی میکنند، ده سال دیگر تعیینکننده بازار خواهند بود و کشورهایی که همچنان درگیر حل بحرانهای فصلی برق و گاز بمانند حتی با بزرگترین ذخایر انرژی نیز تنها تماشاگر این تحول خواهند بود. شاید هنوز فرصت از دست نرفته باشد؛ اما این فرصت، نامحدود هم نیست.
ایران امروز بیش از هر زمان دیگری به یک تصمیم بزرگ نیاز دارد؛ تصمیمی برای عبور از اقتصاد مبتنی بر استخراج، به اقتصاد مبتنی بر خلق ارزش. زیرا در قرن بیستم، ثروتمندترین کشورها آنهایی بودند که نفت بیشتری داشتند. اما در قرن بیستویکم قدرتمندترین کشورها آنهایی خواهند بود که بازار انرژی را مدیریت میکنند، نه صرفاً منابع آن را. شاید مهمترین پرسشی که پس از خواندن این گزارش باید روی میز تصمیمگیران کشور باقی بماند، این باشد: اگر ایران با این همه مزیت طبیعی، امروز هاب انرژی منطقه نیست، مشکل دقیقاً در زیرزمین است یا در شیوه حکمرانی روی زمین؟
منبع: تابناک