سیاست
نشانه های سقوط ترامپ در ۲۰۲۶
به گزارش خط بازار؛ از غزه تا گرینلند، از تحریم قضات لاهه تا خروج از نهادهای بینالمللی، آمریکا در دوره ترامپ نهتنها از نظم جهانی عبور کرده، بلکه خود به عامل اصلی فروپاشی آن تبدیل شده است.
سخنرانی قابل توجه و پرشور «مارک جوزف کارنی»، نخستوزیر کانادا در اجلاس داووس توجهات زیادی را به خود جلب کرده است.
او به شکل بی سابقهای از دولتها خواست از «توهم قانونمدار بودن مناسبات بینالمللی» بیرون آیند و واقعیت فعلی جهان مبتنی بر قدرت و خواست قدرتهای بزرگ را بپذیرند و در قدم بعدی برای مقابله با این نظم در حین بی نظمی خود را قویتر کنند. او گفت هیچ قانونی وجود ندارد جز خواست و میل و اراده قدرتهای بزرگ.
جوزف کارنی در شرایطی علیه نظم فعلی جهانی شورید و حقوق بینالملل و نهادهای بینالمللی مبتنی بر نظم جدید را زیرسؤال برد که دولت آمریکا به رهبری ترامپ، بدون هیچگونه تعارفی خودگامگی و منطق امپریالیستی خود را به متحدان آمریکا نیز بسط داده و این روزها سودای اشغال گرینلند را در سر دارد.شرایطی که اکنون جهان با آن مواجه شده است را میتوان یک نقطه عطف تاریخی در فهم جهانی از منطق و ماهیت امپریالیسم آمریکا توصیف کرد.
بنابراین بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید برای دومین بار، صرفاً یک جابهجایی قدرت در ساختار سیاسی ایالات متحده نبود، بلکه نقطه عطفی در روند فروپاشی تدریجی نظمی بود که طی دههها با عنوان «نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد» به جهان قالب شده بود. نظمی که پس از جنگ جهانی دوم، با محوریت آمریکا و متحدان غربیاش شکل گرفت و قرار بود جایگزین منطق قدرت عریان، جنگطلبی و خودکامگی دولتها شود، اکنون بیش از هر زمان دیگری ماهیت واقعی خود را آشکار کرده است.
سیاستهای دولت ترامپ در یک سال گذشته نشان داد که این نظم، نه یک ساختار حقوقی و اخلاقی الزامآور، بلکه پوششی ایدئولوژیک برای تأمین منافع قدرتهای بزرگ، بهویژه ایالات متحده، بوده است. واقعیت آن است که پایبندی به قوانین بینالمللی، حقوق بشر و نهادهای چندجانبه، تنها تا جایی معتبر است که با منافع استراتژیک واشنگتن تعارض نداشته باشد. در غیر این صورت، همان قواعد بهراحتی کنار گذاشته میشوند.
آمریکا و عبور آشکار از حقوق بینالملل
حمایت بیقید و شرط آمریکا از رژیم صهیونیستی در جریان جنگ ویرانگر علیه غزه، یکی از عریانترین نمونههای این رویکرد است. در شرایطی که افکار عمومی جهانی، سازمانهای حقوق بشری و حتی بسیاری از دولتها، اقدامات اسرائیل را مصداق بارز نسلکشی و جنایت جنگی میدانستند، دولت ترامپ نهتنها بدون هیچ محدودیتی از تلآویو حمایت سیاسی و نظامی کرد، بلکه زمانی که دیوان کیفری بینالمللی در لاهه بنیامین نتانیاهو و یوآو گالانت را بهعنوان مظنونان جنایت جنگی معرفی کرد، آمریکا بهجای تمکین به حقوق بینالملل، مستقیماً در برابر آن ایستاد و قضات دادگاه را تحریم و تهدید کرد.
این رفتار، پیام روشنی برای جهان داشت: عدالت بینالمللی تنها برای کشورهای ضعیف است و هرجا پای متحدان آمریکا در میان باشد، حقوق بینالملل عملاً تعطیل میشود. همانگونه که «ریچارد فالک»، استاد حقوق بینالملل دانشگاه پرینستون، تأکید میکند: «نظم مبتنی بر قواعد، زمانی که قدرتمندترین بازیگر آن خود را فراتر از قانون بداند، به یک شوخی تلخ تبدیل میشود».
سیاست زور بهجای دیپلماسی
اقدامات یکجانبه آمریکا در قبال ونزوئلا، نمونه دیگری از این خودکامگی است. حمله غیرقانونی، ربایش رئیسجمهور این کشور و تلاش برای تغییر حکومت، حتی با واکنش منفی برخی دولتهای اروپایی نیز مواجه شد. با این حال، واشنگتن بار دیگر نشان داد که حاکمیت ملی کشورها، مفهومی نسبی است که تنها برای دیگران الزامآور است، نه برای خودش.
در همین چارچوب، استفاده گسترده از تعرفههای تجاری غیرقانونی بهعنوان ابزار فشار سیاسی، به یکی از ارکان سیاست خارجی ترامپ تبدیل شده است. اعمال تعرفه علیه چین، اروپا، مکزیک و حتی متحدان سنتی آمریکا، بدون توجه به قواعد سازمان تجارت جهانی، عملاً این نهاد را به حاشیه رانده و اصل چندجانبهگرایی اقتصادی را تضعیف کرده است.
گرینلند، نماد بازگشت منطق استعمار
ادعای اخیر آمریکا برای سلطه بر گرینلند، شاید در نگاه اول غیرواقعی یا اغراقآمیز به نظر برسد، اما در واقع بازتابی از همان منطق قرن نوزدهمی قدرت است؛ منطق «خرید»، «تصاحب» یا «تحمیل اراده» به ملتها. این رویکرد، نشان میدهد که در ذهنیت سیاستگذاران واشنگتن، مفاهیمی مانند حق تعیین سرنوشت ملتها یا تمامیت ارضی، مفاهیمی ثانویه و قابل چشمپوشی هستند.
خروج از نهادهای بینالمللی؛ فروپاشی از درون
ترامپ در ادامه سیاست «اول آمریکا»، از دهها سازمان و توافق بینالمللی خارج شد؛ از سازمان بهداشت جهانی گرفته تا توافق آبوهوایی پاریس. این خروجها نهتنها همکاری جهانی در حوزههای حیاتی مانند سلامت و محیط زیست را تضعیف کرد، بلکه نشان داد که آمریکا نهادهای بینالمللی را نه بهعنوان ابزار همکاری جمعی، بلکه صرفاً بهعنوان ابزاری برای پیشبرد منافع خود میبیند.
به تعبیر «جان مرشایمر»، نظریهپرداز برجسته مکتب واقعگرایی: «قدرتهای بزرگ، زمانی به قواعد احترام میگذارند که این قواعد به تقویت قدرت آنها کمک کند؛ در غیر این صورت، آنها اولین ناقضان همان قواعد خواهند بود.»
بنابراین تحولات اخیر، تنها به بیداری ملتها منجر نشده، بلکه دولتها نیز بهتدریج به این واقعیت پی بردهاند که اتکا به آمریکا، پرهزینه و غیرقابل اعتماد است. سخنان مارک جوزف کارنی، نخستوزیر کانادا، در نشست داووس مبنی بر پایان کارایی «نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد»، بازتابی از همین درک جدید است. او صراحتاً اعلام کرد که جهان باید با این توهم خداحافظی کند و بپذیرد که آنچه وجود دارد، نه نظم، بلکه اراده قدرتهای بزرگ است.
در اروپا نیز بحثهای جدی درباره «خودمختاری راهبردی»، کاهش وابستگی امنیتی به آمریکا و تقویت ساختارهای مستقل دفاعی و اقتصادی شدت گرفته است. تجربه خروج آمریکا از برجام، بیاعتنایی به منافع اروپا و تحمیل سیاستهای یکجانبه، به این درک دامن زده که واشنگتن شریک قابل اتکایی نیست.
بهسوی نظمی دیگر؟
مجموعه این تحولات نشان میدهد که خودکامگی دونالد ترامپ و مصونیت کامل اسرائیل از هرگونه مجازات بینالمللی، بهجای تثبیت هژمونی آمریکا، در حال فرسایش مشروعیت آن است. همانگونه که تاریخ نشان داده، سلطهای که صرفاً بر زور متکی باشد و فاقد مشروعیت اخلاقی و حقوقی شود، دیر یا زود با مقاومت ساختاری مواجه خواهد شد.
جهان امروز در آستانه گذار به نظمی دیگر قرار دارد؛ نظمی که هنوز شکل نهایی آن مشخص نیست، اما یک نکته روشن است: نظم پیشین، با همه شعارهایش، اعتبار خود را از دست داده است. خودکامگی آمریکا شاید در کوتاهمدت منافع تاکتیکی به همراه داشته باشد، اما در بلندمدت، دقیقاً همان عاملی خواهد بود که این قدرت را در برابر جهانی چندقطبی، بیدار و بیاعتماد، تضعیف میکند.
در پایان میتوان گفت: سنت الهی بدون تغییر و تبدیلی، فعال است، گردنکشی و خودکامگی آمریکا طبق سنت الهی دیری نخواهد پایید، این گزاره نه یک شعار و یک رؤیاپردازی، بلکه ناظر بر روندی است که به وضح در عرصه جهانی شکل گرفته و نکته جالب اینکه دولت آمریکا خود مسبب آغاز این روند شده است.
منبع: فارس