خط بازار
سیاست

امروز جای این ۳۴ دانش‌آموز خیلی خالی بود

به گزارش خط بازار؛ صبح ۱۳ آبان، ساعت ۹، میدان فلسطین هوا بارانی نبود، اما سرمای صبحگاهی با نسیمی آرام روی شانه‌هایم می‌نشست و مرا به حرکت وا‌می‌داشت. جمعیت کم‌کم در میدان جمع می‌شد؛ پرچم‌ها بالا رفته بود، شعارها یکی‌یکی در فضا می‌پیچید.خودم را میان دانش‌آموزانی جا دادم که کتاب‌هایشان را زیر بغل گرفته بودند و پلاکاردهایی در دست داشتند؛ پلاکاردهایی پر از نام‌هایی که تازه شنیده بودم، نام‌هایی که حالا فقط روی کاغذ نبودند، بلکه روی دل مردم حک شده بودند.جمعیت هر لحظه متراکم‌تر می‌شد. صدای شعارها از هر طرف می‌پیچید: «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل». میان امواج صدا، نوشته‌های روی پلاکاردها روشن‌تر از همیشه دیده می‌شد؛ نام ۳۴ دانش‌آموزی که در حمله‌های اخیر رژیم صهیونیستی به مناطق مسکونی ایرانمان به شهادت رسیده بودند.

بین همه‌ی آن نام‌ها، یکی توجهم را جلب کرد: آرمین باکویی، ۱۶ ساله. این نام را قبلاً شنیده بودم در روایت دایی‌اش مختار، آتش‌نشانی که با دستان خودش تکه‌های بدن خواهرزاده‌اش را از زیر آوار بیرون کشیده بود. خانواده‌ای از شرق تهران، منطقه نارمک، خانواده‌ای که حالا چهار نفرشان نیز شهید شده بودند.پدر، «علی باکویی»، دانشمند کشومان و قهرمان بوکس؛ مادر، «مونا» و دو فرزندشان، «یاسمین» و «آرمین». در آن حملهٔ بامداد ۲۳ خرداد، همه شهید شدند. یاسمین، دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه شریف بود؛ دختری پرانرژی با رؤیای کارآفرینی و آرمین، دانش‌آموز نخبهٔ رشتهٔ تجربی که عاشق فوتبال بود اما بزرگ‌ترین آرزویش پزشکی بود. می‌گفت: «من باید حتماً دکتر یا جراح بشم.»روایت دایی‌شان هنوز در گوشم بود از شبی که با صدای انفجار از خواب پرید و خودش را به خیابان حاجی‌زاده رساند، جایی که خانه‌ی خواهرش حالا فقط تلی از آوار بود. همان شب، او با لباس آتش‌نشانی و چشمانی پر از اشک، پیکر عزیزانش را از میان خاک بیرون آورد.

حالا، در میان جمعیت میدان فلسطین، نام آرمین روی پلاکاردی در دستان یک دانش‌آموز دبیرستانی بود. چهره‌اش جوان بود، شاید هم‌سنِ آرمین. پلاکارد را محکم بالا گرفته بود و با بقیه هم‌صدا فریاد می‌زد: «مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل!»

اطرافم پر از صدا بود، اما در ذهنم سکوتی عمیق نشسته بود. فکر کردم به آن شب در نارمک، به شعله‌ها، به دستان دایی مختار، و به رؤیای نیمه‌تمام یک پسر شانزده‌ساله که حالا فقط یک نام بود.جمعیت کم‌کم از میدان فلسطین به سمت لانه جاسوسی آمریکا حرکت می‌کرد. شعارها منظم‌تر شد، پرچم‌ها بالا رفت. پدران و مادرانی هم در میان جمعیت بودند؛ با چشمانی پر از اندوه، اما گام‌هایی استوار. دانش‌آموزان کنارشان فریاد می‌زدند، گاهی هم زیر لب نام دوستان و هم‌کلاسی‌هایشان را تکرار می‌کردند.در همین بین، صدای پسرکی از پشت سرم آمد: «آقا اینا کی‌ان؟»مردی که کنارش بود، آرام پاسخ داد: «دانش‌آموزهایی که دیروز مثل تو بودن، فقط دیگه برنمی‌گردن.»به عقب نگاه کردم. پسر، پلاکارد آرمین را می‌خواند. «آرمین باکویی، ۱۶ ساله که می‌خواست دکتر شود.»

شعارها ادامه داشت و من به پلاکارد فکر می‌کردم، به اینکه شاید آرزوی آرمین هیچ‌وقت محقق نشد، اما همین نام، حالا روی دستِ ده‌ها نوجوان دیگر بلند شده بود.راهپیمایی ۱۳ آبان امسال فقط یک مراسم نبود؛ مرور خون تازه‌ای بود در حافظه‌ی جمعی ما، یادآوری ۳۴ آینده‌ای که در آتش دشمن خاموش شدند و وقتی جمعیت به انتهای خیابان رسید و شعارها در باد محو می‌شد، در ذهنم فقط یک جمله ماند: «تا وقتی نامشان تکرار می‌شود، زنده‌اند.»

منبع: فارس

دیدگاه خود را بنویسید