آغاز عصر «واقعگرایی مسلح» در دیپلماسی ایران
به گزارش خط بازار؛ تحولات اخیر در سیاست خارجی بهویژه پس از آغاز«دفاع مقدس ۱۲ روزه»، نقطه عطفی در مواجهه تهران با واشنگتن رقم زده است؛ نقطهای که به باور برخی تحلیلگران، پایان عصر خوشبینی به دیپلماسی یکسویه و آغاز دورهای تازه از «واقعگرایی مسلح» را رقم زده است.
تاریخ سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران در سه دهه گذشته، همواره از یک عارضه مزمن رنج برده است: «فقدان اجماع نخبگانی بر سر ماهیت رابطه با آمریکا». تا پیش از رویدادهای اخیر، سیاست خارجی در ایران نه بر مبنای یک دکترین ثابت ملی، بلکه تابعی از متغیرهای جناحی و دولتهای مستقر بود. ما سالها شاهد نوسانی سینوسی و هزینهزا بودیم؛ دورانی که در آن منافع ملی قربانی «درک جناحی» از نظام بینالملل میشد.
از یکسو، با دولتهایی مواجه بودیم که سادهانگارانه اثرات وضعی تحریمها را انکار میکردند و با ادبیاتی غیردیپلماتیک، قطعنامهها را «کاغذ پاره» میخواندند، بدون آنکه آرایش جنگی متناسب با آن را در اقتصاد و سیاست داخلی شکل دهند. از سوی دیگر، شاهد ظهور سیاسیونی بودیم که حلوفصل تمام چالشهای کشور، حتی «آب خوردن مردم» را به اخم و لبخند کدخدا گره زده بودند.این افراط و تفریط، کشور را وارد «دوران حیرانی» در سیاست خارجی و سبک مواجهه علی الخصوص با آمریکاییها کرد؛ دورانی که در آن هزینه آزمون و خطای دولتها را نه احزاب سیاسی، بلکه سفره مردم و مؤلفههای قدرت ملی پرداخت میکردند.
سراب اعتماد و هزینههای گزاف
ریشه اصلی این تشتت آرا، در نگاه متفاوت جریانهای سیاسی به «نیات ایالات متحده» نهفته بود. جناح اصلاحطلب و بخشهایی از جریان میانهرو، پرونده هستهای ایران را نه یک بهانه سیاسی، بلکه یک «موضوع فنی» میپنداشتند که با فرمولهای حقوقی و اعتمادسازی قابل حل است.بر اساس همین پندار، در توافق سعدآباد (۱۳۸۲) و بعدها در برجام (۱۳۹۴)، استراتژی «تنشزدایی یکطرفه» در دستور کار قرار گرفت.
ایران در راستای اثبات حسن نیت خود، امتیازات نقد و سنگینی پرداخت کرد. خروج بیش از ۱۱ تن اورانیوم غنیسازی شده و بتنریزی در قلب راکتور آب سنگین اراک، نمادهایی از این رویکرد بود. پیشفرض این جریان آن بود که اگر بهانه هستهای از غرب گرفته شود، مسیر توسعه اقتصادی هموار خواهد شد. جمله معروف محمدجواد ظریف که «امضای کری تضمین است»، مانیفست این دوران بود. اما واقعیتِ سخت، خیلی زود خود را تحمیل کرد. اعتراف ولیالله سیف، رئیس وقت بانک مرکزی، مبنی بر اینکه دستاورد برجام برای اقتصاد ایران «تقریباً هیچ» بوده است، اولین ترکها را بر دیوار اعتمادِ خوشبینانه ایجاد کرد.
بدعهدی سیستماتیک و هشدارهای راهبردی
خروج آمریکا از برجام و مطالبهگری برای «برجام پلاس»، نشان داد که هستهای تنها نوک کوه یخ است. استراتژی ایالات متحده، نه حل پرونده هستهای، بلکه «خلع سلاح کامل مؤلفههای قدرت ایران» بود. آنها رفع تحریم را منوط به مذاکره بر سر «نفوذ منطقهای» و «توان موشکی» کردند؛ دقیقاً همان نقاطی که تضمینکننده امنیت ملی ایران در منطقهای پرآشوب است و سالیان سال توسط رهبر معظم انقلاب به دولتمردان مختلف گوشزد می شد.رهبر انقلاب در آخرین دیدار با دولت دوازدهم در سال ۱۴۰۰، هوشمندانه به همین دامِ مذاکراتی اشاره کردند و فرمودند: «میگویند اگر میخواهید تحریمها برداشته بشود، باید الان در همین توافق یک جملهای را بگنجانید که این جمله به معنای آن باشد که بعداً باید دربارهی این موضوعات با شما صحبت کنیم و توافق کنیم؛ اگر چنانچه این جمله را نگنجانید ما الان با همدیگر توافقی نخواهیم داشت.
این جمله چیست؟ این جمله یک بهانهای است برای مداخلات بعدی؛ دربارهی خود برجام، تمدید برجام، دربارهی مسائل گوناگون، دربارهی موشک، دربارهی منطقه، که اگر شما بعداً گفتید که نه من در این مورد بحث نمیکنم یا مثلاً سیاست کشور اجازه نمیدهد یا مجلس اجازه نمیدهد، خواهند گفت خیلی خب شما نقض کردید، پس هیچ، توافق بیتوافق..»
این تحلیل دقیق نشان میداد که از منظر حاکمیت عالی، هدف آمریکا تغییر رفتار نیست، بلکه تغییر ماهیت و تضعیف ساختاری ایران است. با این حال، حتی پس از شکست برجام و انفعال اروپا، بخشهایی از بدنه اجرایی و سیاسی کشور همچنان در رویای احیای توافق با همان متدولوژی سابق بودند. این شکاف ادراکی میان «میدان» و «دیپلماسی»، پاشنه آشیل سیاست خارجی ایران شده بود.